در اتاق باز شد. چند بعثي وارد اتاق شدند. بعضيها با مسخره به سيد اسماعيل ميگفتند: هان! كربلا! امام حسين(ع) آمدي كربلا را بگيري. حالا يك روضه امام حسين(ع) بخوان ببينم. با يك لحن تحقيرآميز نگاهش ميكردند و با آنهمه رعب و وحشتي كه در اتاق حاكم بود و ما ميدانستيم چه اتفاقي خواهد افتاد، ولي سيد اسماعيل در نهايت آرامش، انگار بالاي منبر و در حضور مردم است، خيلي راحت شروع كرد روضه خواندن. با اينكه عربي روضه ميخواند، ولي دل را كباب ميكرد. آري! با يك اعتقاد خاص و خيلي راسخ شروع كرد. انگار در عالم ديگري بود. انگار كابل و چوب را دست مأموران نميديد...
| انيس نقاش از مبارزان قديمي لبناني كه سالها همراه ياسر عرفات جنگيده است، از خاطرات آشنايي خود با شهيد "عماد مغنيه" سخن گفته و ناگفتههاي ترور او را بيان كرده است. | |
|
* جناب آقاي نقاش، لطفا براي ما بگوييد كه شما از كي "حاج رضوان" يا همان "عماد مغنيه" را ميشناختيد؟ |